شهاب الدين احمد سمعانى

410

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

در جمله و تفصيل از روى تحقيق و تحصيل زمرهء انبيا و جملهء رسل كه در پيش برفتند همه ممهّدان قاعدهء دولت او بودند و مؤسّسان اساس حشمت او . آدم كه هماى همايون عالم سعادت بود و قانون قاعدهء سيادت و فهرست دار الكتب موجودات و وعاى معانى عالم بود طليعهء طلوع آفتاب دولت او بود ؛ نوح كه شيخ الأنبياء و آدم ثانى بود سپاهسالار ملّت او بود ، خليل كه مبارز بود با خصوم هيكل علوى و مركز سفلى از آفتاب و ماه و ستاره و اصنام ، كد خداى حضرت او بود ، موسى كه همهء قراب زمين رسن خيمهء قربت او بود در شوق امّت او بود ، عيسى كه او را گفتند : وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي ، مبشّر قدوم قدم او بود . اگر در عهد سليمان مرغى به سبأ رفت و نامهء او به بلقيس رسانيد ، اين مبشر كه از قدوم قدم سيد المرسلين خبر داد ، از بركات دم او مرغ گلين پرّان شد 12 مبشّر نبوّت او بود . اين همه تحقيق و تلفيق به مدد توفيق گفته شد تا بدانى كه همگنان جزو بودند و او كلّ بود ، و گذشتگان برگ بودند و او گل بود . اى نقطهء نبوّت طغرايى بر اين منشور كش : آدم و من دونه تحت لوائى يوم القيامة و لا فخر . خبرى درست است كه وى را 13 به معراج بردند و از بردن عجب نيست . اگر روا مىباشد كه ديو لعين به حكم تسليطى به يك وثبه از شرق به غرب رود ، چه عجب كه سيّد سادات و منبع عزّ و سعادات و قانون دول و مقدّم آخر و اوّل قدم بر هامهء افلاك نهد . و اگر در عقول مستبدع نمىآيد كه جبرئيل امين كه پيك درگاه نبوّت است و خادم حضرت رسالت ، به يك طرفة العين از سدرة المنتهى به اين دايرهء غبرا مىآيد مستبدع كى بود كه آنكه فلك به فرّ او فلك گشت و ملك به سرّ او ملك گشت در بدرقهء جذبات عزّت كه اسرى بعبده به حضرت قربت رسد . مصطفى را - عليه السّلام - به اين عالم صفا بردند ، سراى فضل به دو عرضه كردند ، دار عدل به وى نمودند . آن پادشاهى كه دوستى دارد و كوشكى ساخته است ، دست دوست بگيرد و گرد كوشك مىگرداند و آن مواضع به وى مىنمايد دار عدل و دار فضل و مخيّمات و مخدّرات و مخبيّات بر وى عرضه كردند تا ديگران از شنيده گويند و مهتر 14 از ديده . آرى شرط راه تو اين است كه ايمان تو به غيب بود ترا چاكرى و غلامى ديدهء خود نمىبايد كرد كه كدورت تهمت دارد ، چاكرى بيان محمّد مىبايد كرد كه پاكى و طهارت دارد ؛ ليكن مصطفى را به معراج بردند تا گستاخ شود 15 ، تا چون فردا سياست و هيبت دوزخ آشكارا